تبلیغات
دلنوشته - پاره اجر
درباره وبلاگ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
مدیر وبلاگ : ندا مهاجر
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما مطالب وبلاگ چطور بود؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دلنوشته
پنجشنبه 13 بهمن 1390 :: نویسنده : ندا مهاجر       

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 فروردین 1391 10:59 ب.ظ
سلام وبلاگت عالیه خوشحال میشم به کلبه فقیرانه منم سربزنی
سه شنبه 25 بهمن 1390 08:28 ب.ظ
سلام ندا جون.
خوبی ، سلامتی
چه خبر ؟
ولنتاین مبارک !!
دوشنبه 24 بهمن 1390 03:22 ب.ظ
سلام
داستان رو خوندم!چقد آموزنده بود... خیلی جالب بود!
تبریک میگم وبلاگ خوبی دارین ...
جمعه 14 بهمن 1390 10:30 ب.ظ
سلام ندا خانم خوبی چه خبر نیستی
دیگه تحویل نمی گیری دلم برات تنگ شده
عزیزکم وقت کردی سربهم بزن دخترخشن
گلمممممممممممممممممممممممممممم
پنجشنبه 13 بهمن 1390 10:36 ب.ظ
صبر کن سهراب!
گفته بودی قایقی خواهی ساخت.....
قایقت جا دارد؟!
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.