تبلیغات
دلنوشته

دلنوشته
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما مطالب وبلاگ چطور بود؟





ابزار وبلاگنویسان

چه خنده داره که

ناز را می کشیم...

آه را می کشیم...

انتظار را می کشیم...

فریاد را می کشیم ...

درد را می کشیم...

ولی بعد از این همه سال آنقدر

نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم،

دست بکشیم...




[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ ندا مهاجر ]

قلب مرا میان غمت جا گذاشتی  

 تا در حریم غربت من پا گذاشتی


 رفتی و در سكوت تماشا نموده ام 

تنهایی ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتی


 رفتی و سهم عشق برای دل تو بود

سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟


یك بغض كال، یك سبد از درد بی كسی

   سهم من غریب كه اینجا گذاشتی


  گفتی بهار می رسد اما دروغ بود

در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی


 مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت  

    من را میان غصه چو لیلا گذاشتی


   گفتی كه از بهشت نصیبی نبرده ای

    آن را تمام گردن حوا گذاشتی


  یك قطره اشك سهم من از روزگار شد  

    در لحظه ای كه پای به دنیا گذاشتی




[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

دردودل که میکنی

ضعفهایت را،دردهایت را

میگذاری تو سینی و دو دستی تقدیم میکنی

که هر کدامشان را خواستند بردارند

تیز کنند ، تیغ کنند

بزنند تو روحت




[ جمعه 14 مهر 1391 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
دنــیای دسـت ها دنیــای بی وفــایی ســت!
امــروز دســت هـایــت
را می گــیرنـد ... قـصـه ی عـادت که شدی،
هـمـان دسـت هـا را
بـرایـت تــکـــان می دهـند!!





[ پنجشنبه 13 مهر 1391 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
میگفتند باران که می بارد بوی خاک بلند میشود...

اما اینجا باران که میزند فقط بوی خاطره ها می آید.







[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
سلام بچه ها
به علت یه سری مشکلات مدتی نتونستم بیام نت
ممنون که بهم سر زدین و نظر دادین امیدوارم بتونم جبران کنم



[ دوشنبه 10 مهر 1391 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

خدایا

دستم  به  آسمانت  نمی  رسد 

تو  که دستت  به زمین می رسد    بلندم کن




[ پنجشنبه 8 تیر 1391 ] [ 12:43 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
دلم گرم خداوندی است

که با دستان من

گندم برای یا کریم خانه می ریزد.

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا

با آن که می داند گنهکارم.

دلم گرم است

می دانم

بدون لطف او تنهای تنهایم ...  





[ شنبه 3 تیر 1391 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


دور باش ،    اما    نزدیک

من از نزدیک بودن های دور می ترسم ...




[ پنجشنبه 1 تیر 1391 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


در بیكرانه زندگی دو چیز است كه افسونم میكند:

آبی آسمان كه می بینم كه نیست

و

خدایی كه نمی بینم و می دانم كه هست

شریعتی





[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

با گریه دنیا می آییم  اما چنان زندگی كنیم كه با خنده از دنیا برویم.




[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


مثل اقیانوس باش وسیع وبیكران تا همه آبها به سوی تو جریان پیدا كند .




[ چهارشنبه 24 خرداد 1391 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 · عاقلانه ترین کلمه "احتیاط " است حواست را جمع کن

 

·  دست و پا گیر ترین کلمه "محدودیت" است اجازه نده مانع پیشرفتت شود

 

·   سخت ترین کلمه "غیر ممکن" است اصلا وجود ندارد

 

·  مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است مواظب پل های پشت سرت باش

 

·   تاریک ترین کلمه "نادانی" است آن را با نور علم روشن کن

 

·  کشنده ترین کلمه "اضطراب" است آن را نادیده بگیر

 

·   صبور ترین کلمه "انتظار" است همیشه منتظرش بمان

 

·  


ادامه مطلب

[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
http://www.ayandehsazan.org/sitepics/gallery/179909347422.jpg





[ جمعه 12 خرداد 1391 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 

اشک گاهی از لبخند با ارزش تر است چون لبخند و

                           میتونی به هر کی بزنی  ولی اشک رو

                                           فقط واسه کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

 




[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 05:44 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبیات،
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 

روز زن و روز مادر وبه همه مامانهای دنیا ودوستهای گلم چه مامان باشن چه دارن میشن چه میخوان بشن وچه مامان نباشن ولی از همه مهمتر زن كه هستن تبریك میگم

 

*برای مادرت یک کاری بکن فردا نه*

 

*چند ثانیه دیگر هم نه*

 

*چند ساعت بعد هم نه*

 

*همین الان ، اگر زنده است… دستش را*

 

*اگر به آسمان رفته است …قبرش را*

 

*اگر پیشت نیست …یادش را*

 

*اگر قهری…چهره اش را*

 

*اگر آشتی هستی پایش را…ببوس*




[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.


[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و کرده خویش
دل نامهربانم را بر دوش میکشم
تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزار های پشیمانی
و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند




[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

جملات زیبا گیله مرد


 

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .




[ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

صدف‌های دریا ، صدای دریا را با خود دارند،

و فلس‌های ماهی بوی ماهی را؛

کاش کاری کنیم که در زندگی و بودنمان ، عطر و بویی از انسانیت، دنیا را احاطه کند ...

کاش کاری کنیم ...






[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران، خبر گمشده ای می جویی
 
راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟




[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن به پای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است،

 

دور از توبودن،

 

برای تو گریستن؛

 

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛

 

ای کاش می دانستی بدون تو،

 

مرگ گواراترین زندگیست؛

 

بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست.

ای کاش می دانستی

 




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

         برای برخاستن


                  نه دستی از برون

                         که همتی از درون

                                       لازم است ...

  حالا اما
 
    نمی خواهم برخیزم

         می خواهم اندکی بیاسایم
 
   فردا برمی خیزم

             وقتی که فهمیده باشم

                        چرا  زمین خورده ام ...




[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 یکرنگ بمان ،

حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . . .




[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

چرا کسی نمی پرسد زمن حالی؟

که جویم چه در این دنیا؟!

که آیا غصه ای دارم؟

و آیا خنده ام از روی خوشحالیست؟

و شاید در دلم دیوار تنهاییست.

کسی از من نمی پرسد که دردم چیست؟

که این دنیا پر از آوای بد خواهی ست…

همه تنها،همه سر در گریبانند!!!

کسی از حال همسایه نمی پرسد!!!

                                                و خاک تشنه ی گلدان

                                                همیشه خشک و صحراییست…

 





[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

 گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت با تو نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود... 





[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


مهم نیست کجا مینویسی اما …. ” برای آنان بنویس که با خواندنت خواندند و با گریستنت گریستند … ” و ” برای کسی بنویس که تا ابد فرصت نوشتن به او را داشته باشی“…
من
باور دارم ، ایمان دارم به این گفته ات که” آنچه تمام میشود هیچگاه نبوده است و آنچه آغاز میشود هرگز پایان نخواهد یافت”
من دانه دانه کلماتت را زیسته ام …. همیشه خواهی بود



[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

پنجره نابینا بیمارستان امید

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد.



ادامه مطلب

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
.

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس