تبلیغات
دلنوشته

دلنوشته
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما مطالب وبلاگ چطور بود؟





ابزار وبلاگنویسان
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 

روز زن و روز مادر وبه همه مامانهای دنیا ودوستهای گلم چه مامان باشن چه دارن میشن چه میخوان بشن وچه مامان نباشن ولی از همه مهمتر زن كه هستن تبریك میگم

 

*برای مادرت یک کاری بکن فردا نه*

 

*چند ثانیه دیگر هم نه*

 

*چند ساعت بعد هم نه*

 

*همین الان ، اگر زنده است… دستش را*

 

*اگر به آسمان رفته است …قبرش را*

 

*اگر پیشت نیست …یادش را*

 

*اگر قهری…چهره اش را*

 

*اگر آشتی هستی پایش را…ببوس*




[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.


[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و کرده خویش
دل نامهربانم را بر دوش میکشم
تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزار های پشیمانی
و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند




[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

جملات زیبا گیله مرد


 

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .




[ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

صدف‌های دریا ، صدای دریا را با خود دارند،

و فلس‌های ماهی بوی ماهی را؛

کاش کاری کنیم که در زندگی و بودنمان ، عطر و بویی از انسانیت، دنیا را احاطه کند ...

کاش کاری کنیم ...






[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران، خبر گمشده ای می جویی
 
راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟




[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن به پای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است،

 

دور از توبودن،

 

برای تو گریستن؛

 

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛

 

ای کاش می دانستی بدون تو،

 

مرگ گواراترین زندگیست؛

 

بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست.

ای کاش می دانستی

 




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 07:23 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

         برای برخاستن


                  نه دستی از برون

                         که همتی از درون

                                       لازم است ...

  حالا اما
 
    نمی خواهم برخیزم

         می خواهم اندکی بیاسایم
 
   فردا برمی خیزم

             وقتی که فهمیده باشم

                        چرا  زمین خورده ام ...




[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 09:58 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 یکرنگ بمان ،

حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . . .




[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 04:21 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

چرا کسی نمی پرسد زمن حالی؟

که جویم چه در این دنیا؟!

که آیا غصه ای دارم؟

و آیا خنده ام از روی خوشحالیست؟

و شاید در دلم دیوار تنهاییست.

کسی از من نمی پرسد که دردم چیست؟

که این دنیا پر از آوای بد خواهی ست…

همه تنها،همه سر در گریبانند!!!

کسی از حال همسایه نمی پرسد!!!

                                                و خاک تشنه ی گلدان

                                                همیشه خشک و صحراییست…

 





[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

 گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت با تو نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود... 





[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


مهم نیست کجا مینویسی اما …. ” برای آنان بنویس که با خواندنت خواندند و با گریستنت گریستند … ” و ” برای کسی بنویس که تا ابد فرصت نوشتن به او را داشته باشی“…
من
باور دارم ، ایمان دارم به این گفته ات که” آنچه تمام میشود هیچگاه نبوده است و آنچه آغاز میشود هرگز پایان نخواهد یافت”
من دانه دانه کلماتت را زیسته ام …. همیشه خواهی بود



[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

پنجره نابینا بیمارستان امید

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد.



ادامه مطلب

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 


رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

 

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

 

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم شکسته از خیلی ها

 

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

 

تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور


توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

 

اگر چه هیچکس نیومد

سری به تنهاییت نزد

 

اما تو کوه درد باش

طاقت بیارو مرد باش

 

محسن چاوشی




[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]



گریه شاید زبان ضعف باشد

شاید کودکانه شاید بی غرور

اما هر وقت گونه هایم خیس می شود

می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…

گریه اشک احساس




[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 07:18 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

همراه خدا خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»




[ دوشنبه 7 آذر 1390 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه چیست محرم؟باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است

فرا رسیدن ماه محرم را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت می گم


[ شنبه 5 آذر 1390 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

باید تو رو پیدا کنم.. شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی.. تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بیتاب ِ منی.. بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم.. تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل ِ من.. می تونه آرومت کنه!؟
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه!؟

دلگیرم از این شهر ِ سرد.. این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی.. حس می کنم از راه ِ دور

آخر یه شب این گریه ها.. سوی چشامو می بَره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم.. هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت.. حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه.. پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دستتو.. احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم.. شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی.. تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم.. هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت.. حتی از این کمتر نشی




[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 06:36 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


چه زود دلم داره واسه دنیا تنگ میشه ..

درسته که :

راحتی نداره

سخته

کمه

نیست

...

مشکلات داره

غم داره

زیاده

هست ...

ولی بازم قشنگه

باز دل انگیزه

و باز گریه داره

.

.

.

وای ...

میدونی چرا؟؟

چون فقط تو رو داره

همه اینا رو میشه با تو   تحملش کرد...

و بی تو ...بهشت هم جهنمه ...




[ سه شنبه 24 آبان 1390 ] [ 06:47 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]
 

گل من قلبت را به خداوند سپار
آن همه تلخی وغم ، این همه شادی وایمانت را
گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار
به خداوندی که خوب می داند گل من
سهم تو از دل چیست !
گاه دلتنگ شوی ، گاه بی حوصله و سخت وغریب
زمانی را هم ، غرق شادی و پر از خنده ی عشق
همه را ای گل ناز به خداوند سپار

خاطرت جمع عزیز
که عدالت خصلت مطلق اوست




[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]


بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان

چشم هایشان
دست هایشان
مهربان است ..که دلت میخواهد

یکبار در حقشان بدی کنی و نامهربانی

و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان

وقتی نامهربان میشود چگونه است

در نهایت حیرت تو

میبنی

مهربان تر میشوند انگار

بدیت را با خوبی

نامهربانی ات را با مهربانی

پاسخ میدهند

چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی




[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]






نگارا عید قربان است  قربانت شوم یا نه ؟ / نگفتی یک دمی آیا که مهمانت شوم یانه ؟

برای طوف کویت جامه احرام بر بستم / گدای دوره گرد گوشه خوانت شوم یانه ؟

 

عید قربان

عید شرافت بنى آدم است و کرامت انسانى اش

جشن رها شدن از قید پدرانى است که جان فرزند خویش را نذر قربان گاه ها مى کردند
عیدتون مبارک




[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

   زندگی...

زندگی یک ارزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

                                         زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!

                     دریا صدایت میزند!

                     هر چه نا پیدا صدایت می زند!

                                          جنگل خاموش میداند تورا.

                                          با صدایی سبز می خواند تورا.

اتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

                                          پیله ی پروانه از دنیا جداست.

                                          زندگی یک مقصد بی انتهاست.

              هیچ جایی انتهای راه نیست!

                                           این تمامش ماجرای زندگیست...!!!




[ شنبه 30 مهر 1390 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 

چوب خطی به دست بگیر

چاقو ، نه

به جای چاقو

مدادهای رنگی سبز و قرمز

...

از غروب که عبور کردی

به سیاهی شب که رسیدی

روزت را مرور کن

لحظه های با خدا بودنت را علامت سبز

دقایق شیطانی را علامت سرخ

....

علامت های قرمز را از سبزها منها کن

سبز ها را از قرمز

ببین که امروزت چگونه بود

...

خدا کند که خدایی گذشته باشد

***********

ما همیشه به خار و خاشاک کنار راه خیره می شویم و عبور ابرها و شهاب ها را از دست می دهیم

و کاش می دانستیم

دیو درون ما برای حضور فرشته دیواری است

.....




[ شنبه 9 مهر 1390 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

 اگر دریای دل آبی‌ست...
                        تویی فانوس زیبایش..
  اگر آینه یك دنیاست..
                  تویی معنای دنیایش
 
   تو یعنی دسته‌ای گل را....
                    ز آن سوی افق چیدن
 
                           تو یعنی پاكی باران....
                                                  تو یعنی لذت دیدن...
    تو یعنی یك شقایق را ...
        به یك پروانه بخشیدن...
  تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن..
 
          تو یعنی یك كبوتر را
                   ز تنهایی رها كردن...
                        خدای آسمان‌ها را... به آرامی صدا كردن...
 
         تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن..
                 تو یعنی باغی از مریم...
                              تو یعنی كهكشان بودن....
 
     تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی
                 تو یعنی پیك آزادی....
                                    برای روح زندانی...
 
          تو یعنی در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن.
                       تو یعنی روح باران را...متین و ساده بوسیدن...
               و یا در پاسخ یك لطف... به روی غنچه خندیدن...
 
             اگرچه دوری از اینجا...تو یعنی اوج زیبایی...
             كنارم هستی و هر شب ... به خوابم باز می‌آیی...



[ پنجشنبه 7 مهر 1390 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

بی تو مهتاب شبی باز.............از آن کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
تو برفتی  تو برفتی
نگهت هیچ نیافتاد به چشمان غمینم.
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم.
نشنیدم دگر از کوچه صدایی،
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی.
                           

بی تو من در همه شهر غریبم،
بی تو من با دل تنها و غریبم چه حزینم
تو همه بود و نبودی ،
تو همه عشق و سرودی ،
تو همه روح و وجودی .
بی تو من زنده نمانم .
من و یک لحظه جدایی ، نتوانم ، نتوانم .
بی تو من زنده نمانم .





[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

ای الهه مهر مادر ،

جان میگذارم به پای تو كه بهشت ،لیاقت گوشه چشمت را ندارد

و خدایت به تو بالاتر از بهشت را مژده داده است .

حریر نگاه تو دل و جانم را ربوده است.

من با تو نفس كشیده ام مادر .

تو جان شیرین در كالبد منی.

نمی شود بدون تو عاشقانه گریست ، بدون تو مستانه خندید.

نمی شود صدایت را بشنوم و تا اوج بال و پر نگشایم.

عزیز خاموشم،

وقتی از تازیانه زمان رخت پاییزی است،

دستانت بوی گل دارد بوی گلاب بوی بهار.

میلاد من، لحظه تولد عشق جاودانی بود میان من و تو .

نبض من همیشه با نوای لالایی تو می زند ای گل احساسم.

پروانه ای هستم در پیله محبت تو اسیر.

ای تندیس مهر ،

كاش سفر نمیكردی كاش

ر                روحت شاد و یادت گرامی.




[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ ندا مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

.

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس